قوانین همیشه پایدار تربیت

صحبت از سختی های تربیت فرزند بود، آنهایی که مادر بودند از ترس هایشان می گفتند؛ آنها که هنوز مادر نشده بودند از دغدغه هایشان و آن هایی که هنوز همسر هم نشده بودند از آرزوهایشان.

 

یکی از هنجار شدن آرایش فجیع دخترها و زیرابرو برداشتن پسرها شاکی بود

دیگری از این که بچه اش بخاطر نداشتن دوست ناهمجنس عقده ای صدا زده شده بود

آن یکی می گفت در کمتر از سه سوت می شود به انواع مواد مخدر دسترسی پیدا کرد و ..

و دیگری از قضیه تجاوز به دختر دبستانی وحشت کرده بود

یکی میگفت خیلی از ارزش های قدیمی مثل احترام و حرف شنوی از بزرگترها برای نسل امروز علامت سوال است

یکی می ترسید که نمی دانم به این همه شبهه و سوال هایی که در آینده برای بچه ام پیش خواهد آمد آیا جوابی خواهم داشت؟

دیگری می گفت با هجوم این همه رسانه مثل اینترنت و ماهواره و حتی تلوزیون خودمان عنان تربیت بچه ها دیگر دست خودمان نیست.

.

.

.

راستش شاید من چند سال پیش هم بخاطر همین دغدغه ها مادر نمی شدم؛ می ترسیدم از انسانی که تربیتش به عهده من است اما خیلی از فاکتورهای تربیتی اش خارج از دست من است؛ یک سر این طناب تربیت  به جامعه و مدرسه و دوستان و تلوزیون و اینترنت و کتاب و سینما و خیابان و ... می رسید و یک سر دیگرش خانواده اش ( و در قله این خانواده من بعنوان مادر ) بودم

فکر می کردم طنابی که دست من است ضعیف است؛ چقدر باید با بچه ام صحبت کنم؟چقدر باید نصیحت کنم؟ چقدر باید محبت به پایش بریزم که مبادا به دام محبت های خارج خانواده بیفتد؟ چقدر باید مطالعه کنم تا از پس سوالهایش بربیایم؟

اما حالا که فکر می کنم می بینم شاید خانواده و جامعه ای که من تویش بزرگ شدم هم خیلی محیط متعادلی نبود؛ خیلی محبت ها از من توی خانه دریغ شد اما من به دام عشق های خارج خانه نیفتادم هرچند موقعیتش برایم پیش آمد.

مدرسه ای که درس می خواندم بارها بخاطر ندانستن اسم خواننده های زن مسخره شدم و چندین بار به صرف دوست پسر و ... دعوت شدم اما نه اهل مطربی شدم نه ...

توی دانشگاه با انواع شبهه ها بمباران شدم که از پس هیچ کدامشان برنیادم اما عوض تسلیم و ناامیدی از دینم؛ دنبال جوابهایش رفتم و دینم را بازسازی کردم.

حالا هم خیلی از جاهای زندگی ام می لنگد؛ اما توی خیلی از چاه های عمیق که نمی شود از توش درآمد نیفتادم

چرا؟

شاید طبق نظریه های روانشناسانه و علوم تربیتی من باید الان یک بلایی سرم می آمده بود! اما انگار یک طنابی همچنان من را سر جای خودم نگه داشته؛

این طناب از جنس دلایل جامعه شناسانه و انسان شناسانه و روانشناسانه و ... نیست؛ شاید این طناب از جنس لقمه حلالی بوده که پدرم علی رغم همه بی اطلاعی اش از وظایف پدری توی خانه می آورده و نمی گذاشته حتی یک سلول بدنم با لقمه شبهه ناک تغذیه شود.

شاید این طناب از جنس دعاهایی باشد که خداوند تضمین کرده دعای مادر در حق فرزندش مستجاب است.

شاید این طناب از جنس ثواب موقوفاتی باشد که اجداد هرگز ندیده ام به نیت صالح شدن نسلشان وقف کرده اند.

شاید . . .

حالا می دانم آن طناب کوچکی که  یک سرش به بچه من وصل است و سر دیگرش دست من است ؛ می تواند تقویت کننده های ماورایی زیادی داشته باشد طوری که از همه طناب های دیگری که بچه ام را می کشاند محکم تر باشد

/ 7 نظر / 30 بازدید
مسافر

بسیار عالی بسیار در پناه خدا [گل][قلب]

معصومه

عالی بود دوستم توصیه میکنم مطلبتت رو برای مادربانو بفرستی دعا کنیم خدا بهمون توفیق روزی حلال بده

مسافر

این مطلبت رو گذاشتم تو پیشخوان سایت مادریانو برای انتشار اجازه هست ؟ در پناه خدا [گل][قلب]

مرجان

دقیقا همینطوره از وقتی در مورد لقمه حلال و اثرش روی بچه ها شنیدم کلی از دغدغه هام از روی مسایل تربیتی شیفت کرده روی مسایل مربوط به درامد ! و این از اون سخت تره مخصوصا برای خانواده هایی که منبع درامدشون از کار آزاد ه

مامان طهورا

من فکر میکنم اصلا این طناب هم اول و هم آخرش دست امام زمانه. و ما فقط واسطه ایم.... صاحب اصلی ما و بچه هامون ایشونن

ستاره

سلام خوشحالم که حرف مثبت زدی مثبت نگری و امید خوب است!

ما( من و گاهی بابا )

اگه دستم به جایی بند بود این مطلبت رو چاپ میکردم ، ممنونم از مسافر که انتشارش داد و ممنونم از تو...