باید بچه گی های خودم یادم بماند

برادرزاده ام ریحانه زنگ زده که سفارش عیدی امسالش را بدهد

می خواست سری کتاب های آگاتا کریستی و پوارو و چند تا کاراگاه دیگر را که من اسمشان را نشنیده بودم را امسال عید جمع کند و به من سفارش کتاب های آگاتا کریستی را داد.

قبل تر تصمیم داشتم برایش کتاب "چی شد چادری شدم" رو بگیرم که بنظرم برای نوجوانی مثل او که دارد پایه های اعتقادی اش را شکل می دهد کتاب خوبی باشد.

به ریحانه گفتم : باشه برات کتاب می گیرم اما نه آگاتا کریستی!

-          عمه، نه تروخدا . من آگاتا می خوام

-          به چه دردت می خوره ؟

-          خوبه ؛ قشنگه، هیجان داره...

-          برو یه کتابی بخون که یه چیزی بهت اضافه کنه.

-          همین خوبه ؛ نمی دونی چقدر کیف میده آدم داستان جنایی و کشت و کشتار بخونه .

-          ....

فکر می کردم کتابی که من برایش انتخاب کرده ام کتاب خیلی بهتری است؛ باز جای شکر دارد که هنوز توی وادی رمان های عاشقانه و مثلت و مربع های عشقی نیفتاده (شاید هم هنوز وارد اون فاز نشده ) اما انگار از موضع بالای یک بزرگتر داشتم باهاش برخورد می کردم. فکر می کردم چیزی که "بنظر من" برایش مفید بود ارزش بیشتری از چیزی که "بنظر او" جذاب است دارد.

قیافه ریحانه وقتی با هیجان عیدی اش را باز می کند و با یک کتاب "از بالا مفید تشخیص داده شده" مواجه می شود برای خودم تکرار خاطره بود

چرا من نوجوانی و بچه گی خودم را یادم رفته بود و حالا داشتم چیزی را به زور به خورد ریحانه می دادم که برایش جذابیتی نداشت؟ چرا سعی نمی کردم اول نسبت به موضوع مشتاقش کنم تا خودش دنبال کتاب مفید برود؟ مگر نوجوانی خود من با کتاب های این تیپی و حتی نازلتر از این ها نگذشته بود؟ من رمان ترسناک؛ جنایی، عاشقانه؛ ... نخوانده بودم؟

چرا این قدر زود رفتم توی قالب یک مادر " هر چی من تشخیص میدم مفیده" ؟  

/ 4 نظر / 12 بازدید
یک تجربه ساده

جالب بود، واقعا خوبه گاهی خودمون رو جای گوچکتر از خودمون بذاریم.

معصومه

ساغر...انقد آدم بزرگ نشو دیگه... مگه چی می شه که ریحانه یا دخترک نه فقط آگاتا کریستی که حتی همون رمان های مربعی و مثلثی عشقی رو بخونن؟ اگه تونسته باشی عقلشون رو بارور کنی و در کنارش انقدر به خودت و سلیقه ات و حرفهات اعتماد داشته باشن که بخوان بشنون چی می گی ، دیگه چه جای نگرانی هست؟ اثر کتاب آگاتا کریستی بدتره یا اینکه ریحانه حس کنه عمع اش هم جزو آدم بزرگهاس؟ البته من چرت می گما ، چون می دونم تو خودت همینکه اینا رو نوشتی ینی تو همین وادی هستی و از بزرگ شدن گریزانی! و تازه خودم هم به وقتش یک خانوم معلمی می شم که بیا و ببین... ولی خب گفتم شاید دوباره هی به هم بگیم خوب باشه :)

مادر شهریوری

خوب می تونید دوتاش روبهش بدید. این جوری هم دل اونو به دست اوردید هم دل خودتونو منم دختر که بودم دوست داشتم همه جور کتابی بخونم. به نظرم خوبه!

نگاه

ههههه من خودم شکلات خورم اساسی یعنی جای شام وناهار اما به بچه که برسه ... اون باید کار مفید رو انجام بذه دریغ میکنم...بنظرم زندگی ازدید بچه ها سختتر میشه برا بزرگترا!