بفرمایید مادر

سوار تاکسی شدم؛ راننده یک آقای نسبتا مسن بود.عقب یک خانم دیگر هم نشسته بود؛ چند متر جلوتر راننده خواست با یک مسافر دیگر عقب را پر کند؛ دیدم اینجوری پاهای طفل معصوم توی شکم خانم و کله اش می رود توی شکم آقایی که می خواست سوار شود؛ به راننده گفتم :

لطفا دو نفر حساب کنید

چشم گفت و پایش را گذاشت روی گاز و رفت.

به انتهای مسیر که رسیدیم  راننده می خواست بقیه پول را بدهد برگشت و به سبک پسرهای جوانی که توی اتوبوس  جایشان را به یک پیرزن میدهند گفت:

بفرمایید مادر، باقی کرایتون!

 

پی نوشت :

همین که احساس کنی الان در جایگاهی هستی که یک مرد مسن تو را در جایگاه مادر خودش می داند کلی ذوق دارد! یعنی اینقدر بهشت زیر پای مادران است؟

/ 0 نظر / 11 بازدید