دوراهی

اولین انشای میخواهید چکاره شوید را با عنوان می خواهم مهندس کامپیوتر بشوم نوشتم؛ اولین انتخاب رشته دانشگاه هم همین رشته بود؛ به حرف هیچ کس هم در مورد این که رشته های دیگه رو هم بزن گوش نکردم؛ تنها تصوری که از آینده داشتم یک خوره کامپیوتر بود؛ توی دانشگاه هم از انتخاب رشته ام پشیمان نشدم حتی وقتی برای ادامه تحصیل با وجود همه دغدغه های غیر کامپیوتری ام و این که خیلی از دوستانم از رشته های فنی به رشته های انسانی مهاجرت کردند باز هم کامپیوتری ماندم و توی همین رشته کار کردم و دوباره کامپیوتر ....

اما حالا با وجود این عقبه 20 ساله از عشق به کامپیوتر و الگوریتم ؛ باید اعتراف کنم دیگر با عشق و علاقه سرکلاس ها نمی نشینم؛ با زور درس می خوانم؛ هنوز هم دنیای الگوریتم ها دنیای قشنگی ست اما وقتی دارم توی دنیای واقعی با بچه داری و خانه داری و قسط و پول و خرید و روابط پیچیده فامیلی و... سروکله می زنم دیگر از خواندن روش های جدید حل مسایل ؛ فیلدهای بین رشته ای کامپیوتر و زیست؛ کامپیوتر و علوم اعصاب؛ کامپیوتر و فلسفه ....لذت نمی برم که هیچ؛ حوصله شان را هم ندارم؛ اولین سیگنال مغری که با خواندن مقالات سابقا قشنگ ارسال می شود این است که : به چه دردت می خوره؟ برو بچسب به زندگی ت.

همین سیگنال مسخره ست که ادامه تحصیل دوباره را برایم مسئله دار کرده؛ می ترسم خودم را توی یک چاه 6 ساله بیندازم که بعدها پشیمان بشوم ؛ شاید هم بعدتر ها که فرصت دکتری خواندن را از دست بدهم پشیمان بشوم که چرا ادامه ندادم؟

نمی دانم شاید این فشار زندگی مقطعی باشد؛ شاید دوباره زمانی برسد که له له شنیدن مطالب جدید و عجیب دنیای علوم کامپیوتر را بزنم ؛ شاید اگر این فشار مقطعی را کمی تحمل کنم و دخترک بزرگتر بشود و زندگی روی روال خودش بیفتد آنوقت خوشحال باشم که با کمی صبر دوباره به دوران اوج خودم برگشتم.

شاید هم مجبور باشم سالهای بیشتری را صبر کنم و بعد از یدک کشیدن کلمه دکتر تازه مجبور باشم به زندگی به هم ریخته ای سامان بدهم که خودم خرابش کردم.

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معصومه

ای بابا ، تو هم که مث منی...یعنی این دغدغه ی درس یا بچه بعد اومدن بچه هم قرار نیست دست از سر ما برداره دیگه ...[نگران]

مسافر

یعنی اون چیزی که به طور واضح در خیلی از پست های این وبلاگ به چشم می خوره همین"درگیری بین خودت و خودت " هستش ولین چیزی که وقتی وارد وبلاگت شدم و توجهم رو جلب کرد نمیدونم به نظر من درستش اینه که یه وقتی بذاری و این درگیری رو با خودت حل کنی حل کردنش خیلی مهمه در "اقتدار مادرانه " خیلی مهمه باید دلت رو یک دله کنی این که یک دله بشی به نظر من خیلی مهم تر از اینه که کدوم وری بشی من اگر جای تو بودم به خودم فرصت میدادم و چند سالی رو فقط مادری می کردم اون ور اگه خیلی قوی باشه و پرجاذبه دوباره منو به سمت خودش میکشونه . چیز زیادی رو از دست ندادم و اگر نباشه که هیچی همون بهتر که بیشتر خودم رو آلوده اصطکاکاتش نکردم تو خیلی جاهای دنیا هم به نظرم روال همینه که آدمها یه تنفی بین مقاطع مختلف به خودشون میدن و بعضی کار میکنن و درصورت نیاز ادامه میدن ولی اینجا انگار محبوری که همه بار علمی خودت رو تا زیر سی سالگی به دوش بکشی در صورتیکه به نظر من اصلا بد نیست که آدم بگذاره این کارها رو برای بالای 45 سالگی تازه اگه لازم شد ولی به هر حال خود دانی ولی دل یک دله کن در پناه خدا ا[گل][قلب]

مسافر

به نظر من تا چند سال دیگه این اتفاق در مورد دکترا هم می افته مثل کنکور کارشناسی الان ... یه جوراشباع شدن بازهم خود دانی آخه تو با بچه زیاد و پشت سر هم خیلی موافقی و این کار رو سخت میکنه در پناه خدا درپناه خدا

زهرا

وااااااااای خدای من! اولین موضوع انشاء من هم با انتخاب مهندس کامپیوتر شدن به معلم ارائه شد! و الان همان مدرک رو دارم اما عملا تو زمینه مدیریت فعالیت کردم! دوست خوبم ، تو الان به تعارض رسیدی و حل این تعارض خیلی مهمه! راستی دخترت چند وقتشه؟!

زینب

ولی من کلا زده شدم. وقتی ازم می پرسیدن ارشد چی می خوای بدی می گفتم هر چیز به غیر کامپیوتر

مامان تسنیم

به نظرم این غریزه ما مادرهاست که بعد از داشتن کلی مدارک تحصیلی و پیشرفتهای شغلی ته ته دلمون مادر بودن و کنار بچمون بودن را به همه اونها ترجیح میدیم

زهرا

سلام دوست عزیز. به نظر من دخترای من و شما دیگه اون دوره ی بحرانی رو که مادر باید همه ی وقتشو بهشون اختصاص بده طی کردن. دیگه کم کم خودشون هم دوست دارن روابطشون رو با افراد دیگه غیر از مادر گسترش بدن. بنابراین نه تنها لازم نیست که همه ی وقت ما در اختیارشون باشه بلکه کار درستی هم نیست. نظر شخصی من اینه که درستون رو ادامه بدین. درسته که توی این یکسال و خرده ای خیلی فشار بهمون وارد شده ولی فکر می کنم اوضاع رو به بهبوده و بعد از دوسالگی وضعیت خیلی بهتر میشه! البته همه ی این حرفا وقتی صادقه که در این مدت قصد بارداری مجدد نداشته باشین چون در این صورت فکر کنم اوضاع خیلی پیچیده بشه

مادر دوقلوها

سلام خوش به حالت که همونی شدی که در انشا هات می خواستی بشی من همیشه در انشاهام می نوشتم آرزو دارم پزشک بشم ولی پز شکی کجا و دنیای ادبیات کجا ای کاش می تو نستم در زمینه ادبیات هم پیشرفت کنم ولی همین حسی که از ش گفتی بهتر بگم علاقه مادر به فرزندش باعث می شه مادر یک خط قدمز روی تمامخواسته هایش بز ند

الهام

من هم کامپیوتر می خونم و بعد از سال ها هنوز دوسش دارم ولی ناراحتم که تمرکز کافی برای فکر ندارم، وقتی تازه می فهمم گره کار کجاست برای یک ایده تازه، باید دنبال پسرم کنم و قتی بر می گردم گره از دستم در رفته.

الهه

اخه اینم انشا یا حتی سرگذشت زندگیه برو بچسب به زندگیت بیچاره تازه خیلی هم متینش مضخرف بود یعنی افتضاح تر از آنچه که فکرش میکنی پیشنهاد:اگر در مورد عشق بنویسی شاید یه چیزی بشه