می گذرد ...

این روزهای اولیه مادری برای همه خاطره ست؛ برای من، برای آقای پدر و پدربزرگ ها و عموها و مادربزرگ ها و ...

اما این خاطره ها هم کم کم رنگ عادی شدن می گیرند، همین طفل معصومی که الان همه دورش را می گیرند، ادا برایش در میاورند، کوچکترین عکس العملش همه را به خنده در میاورد، ...  چند سال دیگر می شود یک عضو عادی هضم شده برای همه خانواده ها.

این روزها که همه ساعتهای شبانه روز یک موجود جذاب به من چسبیده وعملا زندگی ام رسیدگی به او شده خواهد گذشت.

این روزها که تمام فسفر مغزم برای نحوه سروکله زدن با طفل معصوم و در نهایت توی کتابهای روانشناسی و تغذیه و تربیت کودکان می سوزد خواهد گذشت.

این روزها که گاهی برای یک جیش! باید یک ساعت وقت صرف شستن کنم خواهد گذشت.

این روزها که شبهایش به فکر کردن در مورد آینده طفل معصوم و نقشه کشیدن برایش می گذرد خواهد گذشت.

این روزها با سرعت می گذرد.

طفل معصوم کم کم در کنار ما و خواهر برادرهایش بزرگ خواهد شد و من دوباره فرصت خواهم کرد به خودم و دغدغه هایم فکر کنم،

همان دغدغه هایی که قبل از آمدن طفل معصوم مانع آمدنش می شد و مجبور شدم روی همه شان یک لحاف بزرگ بکشم و پنهانشان کنم تا بتوانم زنی بشوم که همه انتظار مادرشدنش را میکشیدند

و وقتی این روز برسد باز هم من دوباره همان منی خواهم شد که بعضی وقتا شب و روزش با خدای درونش و خودش کشتی میگیرد.

از همین الان از آن روزها می ترسم؛ از روزهایی که طفل معصوم شاهد تلاطم های درونی من باشد و شاید خودش هم درگیر تلاطم ها بشود.....

 

پی نوشت: جرقه این فکرها که تاامروز سعی می کردم پنهانشان کنم شاید نوشته دوستی باشد که شبیه هم هستیم، شاید رمان جدید امیرخانی باشد، و شاید دوری از آقای پدر هم بشود شوری این شلم شوربای ذهنی.

/ 4 نظر / 20 بازدید
معصومه

همیشه به بچه که فکر می کردم به نظرم کلی سوال ها داشت که من جوابشان نبودم. ولی جدیدا فکر می کنم شاید روی شعور بچه حساب لازم را نکرده بودم. شاید لازم نباشد من کامل ترین باشم و کامل ترین جواب را داشته باشم. شاید باید فقط انگشت اشاره ای باشم بی اجبار ، یا یک حکایت تلاش که هنوز به مقصد نرسیده و قرار هم نیست برسد...

معصومه

همیشه به بچه که فکر می کردم به نظرم کلی سوال ها داشت که من جوابشان نبودم. ولی جدیدا فکر می کنم شاید روی شعور بچه حساب لازم را نکرده بودم. شاید لازم نباشد من کامل ترین باشم و کامل ترین جواب را داشته باشم. شاید باید فقط انگشت اشاره ای باشم بی اجبار ، یا یک حکایت تلاش که هنوز به مقصد نرسیده و قرار هم نیست برسد...

بابای امیرحسین

اونقدر یه جوری نوشتی که هرچی سعی میکنم تحلیلش کنم برام جور در نمیاد. یه نمه شاعرانه است تا مهندسی!! «همان دغدغه هایی که قبل از آمدن طفل معصوم مانع آمدنش می شد و مجبور شدم روی همه شان یک لحاف بزرگ بکشم» هم باهاتون موافقم هم مخالف. داشتن دغدغه را قبول دارم اما روش نباید لحاف کشید. من تلاش میکنم پدری باشم که خانواده ام در تلاطم ها بهم تکیه کنه، در این راه به خدا توکل میکنم و برای او تلاش میکنم. در انتها نیز به رحمت او امید دارم. با اوکشتی نمیگیرم بلکه تلاش میکنم برکشتی او سوار شوم...ولی مارو گرفتیا