ریحانه تبدیل شده به یک کیس شناختی توی ذهن من! نمونه یک موجود با خواص ژنتیکی مشابه و محیط زندگی مشابه!

برادرزاده بودنش هم باعث شده بشدت با هم درتعامل باشیم و رفتارها و زندگی اش زیر ذره بین من باشد! و همین که در انتهای انیمیشنی که خودش ساخته ازمن بعنوان کارشناس و مشاور IT نام برده ! نشان می دهد خیلی قبولم دارد و جزو الگوهای ذهنی اش هستم!

برای این که تعاملش را با اینترنت جهت بدهم و درعین حال برای این که جلوی همکلاسی هایش بتواند قد علم کند و کم نیاورد بهش پیشنهاد دادم یک وبلاگ بزند، حالا چند ماهی ست وبلاگش را هم رصد می کنم، یک وبلاگ به تمام معنا "زرد"! جک، ترول، قصه سرکاری، ترسناک، خبرهای زرد در مورد بازیگرها و ...و عجیب هم که چقدر وابسته شده و خودش هم معتقد است وبلاگش یعنی محتویات ذهن و تقکراتش

ریحانه یک جورهایی آینده ده-دوازده سال دیگر طهورای من است، راستش چنین آینده ای اصلا توی ذهنم برای دخترم تصور نمی کنم. قبل ترش باید اعتراف کنم که همه این تجربه ها رو خودم هم داشته ام، به هرحال دنیای نوجوانی من هم مثل خیلی ها همین طوری گذشت آن موقع ساعت خوش بود و عشق ما دختربچه ها بدست آوردن شماره رادش بود! چقدر دست و پای احمقانه می زدیم. چقدر تجربه های احساسی تند و تیزی داشتیم ، یک روز درحد تنفر و یک روز در حد عشق.

بازیگرها، رمان های عشقی، حتی یک بار تصمیم گرفتم محض تنوع هم که شده از خانه فرار کنم فقط بخاطر این که بفهمم این که می گن دخترفراری ها بلا سرشون میاد یعنی چی؟ دلم می خواست یک بار سیگار بکشم ببینم چیه که همه  می گن بده اما باز هم همه می کشن! خداروشکر موقعیت هیچ کدومش جور نشد!

خب دنیای نوجوانی یعنی همین، عصیان در برابر عقاید قبل، تجربه کردن همه چیز، شک در عقاید ، تزلزل در احساس، ...

اما خب خیلی از آدم های بزرگ رو هم سراغ دارم که از همین مشخصات دوران نوجوانی شان عوض غرق شدن توی سطحیات زندگی، یک سکوی پرش برای آینده شان ساختند. یادم است استاد صفایی می گفتند توی دوران نوجوانی شان دوره کامل ادبیات فارسی را خوانده اند، چیزی که من تا پیری ام هم امید ندارم بخوانمشان!

راستش حس می کنم همه خواص دوران نوجوانی را باید جهت داد؛ از شکی که می کند باید استفاده کرد و هدایتش کرد به مطالعه و تفکر. از جسارتش باید استفاده کرد و هدایتش کرد به شکستن مرزهای غلط زندگی و تفکر، از تجربه گراییش باید استفاده کرد برای نشان دادن همین که صرف تکیه کردن به تجربه گرایی درست نیست.

خب بعضی وقت ها حسرت می خورم که دنیای نوجوانی من هم همینطور به بطالت گذشت، نباید توقع زیادی از بچه خودم داشته باشم اما بعضی وقت ها هم به خودم می گم که از تجربه خودم برای درک نوجوان ها باید استفاده مفید کنم و همان سکویی که من نداشتم را برای بچه ام بسازم.

امیدوارم تا ده سال دیگر یادم نرود ....

 

پی نوشت:

موقع اسباب کشی مادرم؛ کلی دفترچه خاطرات از خودم پیدا کردم که به کل یادم رفته بود و اگه دستخط خودم رو نمی شناختم بنا به محتویاتی که توی دفترها می دیدم ممکن بودم انکار کنم این دفترها مال من است.

یک شب تا صبح همه شان را ورق زدم و گریه کردم! بس که یادم رفته بود بچه گی ام به چی گذشت؟ و توی ذهن من چه ها که نمی رفت ! می خواستم یک پست جداگانه برایش بگذارم که دیدم حیف است، بگذار باز هم سالها از این مسئله بگذرد و بعد توی موقعیتی که من با یک دخترک نوجوان پریشان دارم یکی به دو می کنم بروم سراغ خاطرات خودم و بفهمم کی بودم و این بچه الان کی هست؟