کشو کمد را بیرون می کشم تا لباس های کوچک شده دخترک را جدا کنم و بگذارم برای چهارمین بچه ناخواسته یک خانواده آشفته که پدرش معتاد و مادرش هم بیسواد  و خانه شان هم سوخته و لوازم اولیه زندگی را بزور جور کرده اند.

سرهمی قرمز و سفید خوشگل عید پارسال دخترک را برمی دارم و برانداز می کنم؛ پیش خودم می گویم : نه . این مارک داره؛حداقل 50 تومن پارسال قیمتش بود؛ حالا بزا برای بعدی.دوباره می گذارم توی کمد.

این می تواند تن دخترک دیگری باشد که امسال عیدش را بگذراند.دوباره برش می دارم 

 اما این بدرد بچه ای با اون خانواده نمی خوره.دوباره می گذارم توی کمد.

آخه تو که معلوم نیست دومیت کی بیاد و چی باشه؟ دوباره برش می دارم

.

.

.

یک هو انگار خدا دارد بهم فحش می دهد که اصلا لازم نکرده تو کمک کنی به کسی؛ اگه مردی (زنی) یخچال خانه ات را بده به این خانواده؛ گاز و قابلمه هایت را بده؛ سرویس چینی ات را بده ..

اصلا چرا لوازم خودت؟پولی که برای لباس عیدت درنظر گرفتی رو بزار برای شب عید بچه های ان خانواده؛ ازخورد وخوراک خودت بزن و برای اونا بخر.

نه سر این که لباس دست دو بچه ات را صدقه منت دار بدهی تردید کنی.

اگر هم خدا فحش نداده باشه دهم خودم به ادمی فحش می دهم که هنوز به لباس مارکدار کهنه شده بچه اش وابسته اس.

. . . به نیکی نمی رسید مگر ببخشید آن چه را که دوست دارید.