کل این پست نقل به مضمون است از گفته های یک نشست در سالهای دور

مجرد که بودم در صحبت هایی از یک رزمنده زمان جنگ شنیدم که می گفت زمان مجردی اش رزمنده بوده. از آن بچه بسیجی های به قول معروف بی ترمز عاشق خط مقدم و شهادت.

می گفت شبهای عملیات وقتی میدیدم رزمنده های متاهل و یا پدرها دستشان به یادگاری های بچه یا همسرشان است فکر می کردم چقدر آدم باید کم اراده و وابسته باشد که بخواهد دل به بچه و زن و زندگی ببندد و این قدر زمینی باشد.

می گفت سالها گذشت؛ جنگ تمام شد و من هم زن وبچه دار شدم. یک روز دخترم روی پایم نشسته بود و داشتیم با هم غش غش می خندیدیم؛ تلوزیون هم داشت از جنگ اسرائیل و فلسطین خبر می داد. توی دلم گفتم اگه لازم باشه همین امروز و الان حاضری بری بجنگی؟

خواستم به خودم نشان بدهم که هنوز همان بچه پر از شور و شوق شهادت هستم. خواستم بلند شوم اما یک دفعه دلم لرزید؛ زانوهایم سست شد؛ لبخند دخترم مثل طناب دورم پیچید و انگار میخ شدم توی زمین.

بچه ام یتیم بزرگ بشود؟ زنم بدون من چه می شود؟ کی پول زندگی را تامین کند؟ چه بلایی سر خانه می آید؟ ....

تازه فهمیدم حال آن پدرهایی که شب حمله عکس بچه هایشان را نگاه می کردند یا سعی می کردند برای آخرین بار صدای زن وبچه شان را بشنوند.

فرق دل کندن آن ها از زمین را با دل کندن خودم تازه فهمیدم