فیلم آخرین روزهای زمستان را می بینم؛

مقایسه می کنم جوان های آن روزها را با خودم. جوان هایی که با سن ده سال کمتر از من کل جنگ و کشور را می گرداندند؛  خیلی هایشان بی تجربه بودند اما اعتماد بنفس و توکلشان بالا بود، در مقابل کشورشان مسئولیت پذیر بودند و ایران هم جز همین جوان های تازه نفس کس دیگری را نداشت بهش اعتماد کند،

اما در عوض بچه های نسل بعدشان درست یا غلط، شل شدند ، بی مسئولیت شدند، خودم را می گویم.

جوان نسل جنگ توی 29 سالگی فرمانده کل سپاه می شد؛ توی 24 سالگی مسئول اطلاعات می شد.

اما جوان الان ما توی 24 سالگی تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و با کلی غرور علمی و اجتماعی از دولت متوقع است که برایش کار جور کند.

خود من 28 سالگی مادر شدم اما هنوز نتوانسته ام تعارض های مادرشدنم را با خودخواهی های مجردی حل کنم؛ هنوز با خودم و بقیه درگیرم که چرا بچه مزاحم من شده؟ هنوز مسئولیت مادری ام را قبول نمی کنم، مسئولیتی که ذات زنانگی من است...

ما کمی منحرف شده ایم، اگر قرار باشد انحرافمان را توی نسل بعدی اصلاح نکنیم ، اگر قرار باشد نسل بعدی ما راحت طلب و رفاه طلب باشد دیگر چیزی باقی نخواهد ماند