مادرم مریض شده و چند روزی برای مراقبت رفته بودم خانه مادرم.
صبحانه را در کنار شیرین کاری های نوه اش می خورد و می خندد
چند ساعت بعد برادرم از شهرستان زنگ می زند و احوالپرسی می کند. برادرزاده ام با زبان شیرینی که دارد شعر می خاند با این مضمون که ایشالا زودتر خوب بشی! مادرم پشت تلفن دلش غنج میرود برای شیرین زبانی اش
مدتی نگذشته که برادر دیگرم زنگ می زند هم برای پرسیدن احوال و هم برای گرفتن لیست خرید خانه
دوباره تلفن زنگ می خورد این دفعه برادر دیگرم که پزشک است زنگ می زند برای گرفتن شرح حال و تجویز دارو و توجیه کردن من برای مراقبت بهتر از مادر.
نوه دیگری زنگ می زند و پشت تلفن گریه می کند که چرا مامان و باباش اجازه نمی دن بیاد پیش مادربزرگ و بازی کند؟ مامان کلی پشت تلفن حرف میزند تا قانعش کند بمحض خوب شدنش حسابی با هم بازی خواهند کرد
و این تلفن های راه دور و عیادت های راه نزدیک همچنان ادامه دارد ...

دارم فکر میکنم به تنهایی خودم در 20-30 سال آینده در گوشه خانه

دارم فکر می کنم این نسل جدید که تک فرزندی را ارزش می دانند و نمی فهمند چه بلایی سرخودشان و بچه شان می آورند؟