توی مهمانی موقع غذا که شد ، همه دنبال چشیدن و انتخاب غذا شدند، من به دخترک غذایش را میدادم؛ طبیعتا دیدن آن همه چیز خوردنی و رنگ به رنگ تحریکش می کرد بیاید توی سفره و گشت و گذار کند!داشتیم با هم سروکله مهربانانه می زدیم تا هم غذایش را بخورد و هم توی سفره نیاید.
همه مشغول غذا خوردن بودند و من مشغول غذا دادن.
دخترک که سیر شد و با  چیزهای دیگر سرگرم شد؛ تازه شروع کردم به کشیدن و خوردن و صدالبته کلنجارهای ما همچنان بصورت زیرنویس ادامه داشت!.
همان موقع یکی از بی بچه های سفره گفت: همین چیزا رو می بینم که دلم بچه نمی خاد !
تعجب کردم؛ راستش من هم قبل بچه داری دلم به حال این وضعیت مادرها می سوخت، حتی ترحم می کردم به آنها. توی دلم می گفتم آخی بیچاره!
اما حالا خودم توی همان شرایط بیچارگی قبلا بودم و هیچ احساس بدی نداشتم و احساس بیچارگی نمی کردم.
بنظرم حرفش خیلی عجیب بود فقط گفتم وقتی مادر بشی این کارها بیچارگی نیست!


توی جای دیگری دوستم که بچه اش نزدیک شش ماه بود و کم کم باید غذا می خورد می گفت که بنظرش غذا درست کردن هرروزه برای بچه، له کردنش؛ دادنش و خوراندن مولتی ویتامین ها خیلی باید سخت باشد و حوصله بخواهد؛ باز هم یاد دوران قبل از غذا خوری طفل معصومم افتادم که برایم غذا درست کردن در ابعاد یک پیاله آن هم دو نوع غذا و آن هم هرروز یک کابوس بنظر می رسید؛ برای منی که برای زندگی دونفره مان هم اهل پخت و پز روزانه نبودم و همیشه طوری غذا می گذاشتم که تا چند روز سیر بمانیم! حالا چطور باید کلی غذای تازه و تمیز و مقوی و کم ! هر روز درست کنم؟
حالا دخترک هر روز غذاهای متفاوت با طعمهای مختلف می خورد؛ من هم احساس کابوس ندارم اما تعجب می کنم از خودم!

به عقب که نگاه می کنم اگر اوضاع فعلی خودم را برای خودم در گذشته شرح بدهم خود گذشته ام تصور یک بدبخت بیچاره را خواهد کرد که کارهای کزت و کلفتی و کهنه شوری را می کند اما خود الانم اصلا چنین تصوری ندارم!
خود الانم دارد با دخترک بزرگ می شود؛ طعم های جدید را کشف می کند؛ از کثیف کاری های موقع غذا خوردنش کیف می کند؛ قل قل کردن موقع آبخوری را هوس می کند؛ موقع شستن دخترک آواز می خواند ؛ با دلقک بازی های دونفره غش غش می خندد

کدام آدم مادر نشده ای این لذت ها را می فهمد؟