می گفت هشت ساله بودم که مادرم برای زایمان خواهرم آمد تهران و من بطور اتوماتیک شدم بزرگترین زن موجود در خانه و بالطبع همه از من انتظار خانه داری مادرانه داشتند.

از خاطره پختن اولین غذایش و دعوای پدر برای خوب نبودن غذا و .. می گفت و این که موقع غذا کشیدن چقدر اضطراب داشته و...

من توی ذهنم دختر هشت ساله دوستم را یادم آمد که مادرش توی مهمانی برای این که لباسش کثیف نشود غذا را قاشق قاشق می گذاشت توی دهنش. البته بعید نبود که کثیفی لباس بهانه بوده باشد برای توجیه .

این مشکل نسل ماست که خودمان را خادم بچه ها می دانیم ؟ مادر وپدر بیشتر شبیه پرستار هستند و همه انر‍زیشان صرف رسیدگی به امور ساده و روزمره بچه ها می شود و برای همین از داشتن بچه بیشتر فراری هستند