مراسم افطار که تمام شد, جیغ و گریه طهورا شروع شد.

- چی شده؟

- تو کفشم آشغال رفته.

می دانستم که این گریه, گریه درد و نارحتی از کفش نیست اما کفشش رو در آوردم, تکان دادم و پوشاندم.

در مسیر رسیدن به ماشین, دوباره گریه و جیغ ادامه داشت.

- چیه؟

- چرا با علی آقا نمی ریم؟

- مامان جان, علی آقا اصلا اینجا نیومده.

و یک بحث نسبتا طولانی در مورد علی آقای مفروض کردیم, می دانستم مشکلش این نیست.

سوار ماشین شدیم. باز هم گریه که چرا بابا تند میره؟ چرا ترمز می کنه؟

من و آقای پدر آستانه تحملمون تمام شده, وارد پمپ بنزین شدیم که دوباره بهانه جدید برای جیغ و گریه که چرا بابا منو نمیبره با خودش بنزین بزنم؟

من عصبانی, آقای پدر عصبانی و دخترک هم مدام جیغ و گریه .

از پمپ بنزین بیرون میایم. 

طهورا همچنان گریه می کرد. آقای پدر منفجر شده بود و سر دخترک داد زد. من هم در آستانه انفجار بودم که ازش پرسیدم:

- از چی ناراحتی مامان جون؟

- ..........امیرعلی ..... منو زد ...

و بعد بغضش ترکید و بر خلاف همه گریه های بی اشک تا آن موقعش, این بار سیل اشک بیرون آمد.

تازه فهمیدم علت آن همه آشفتگی اش, کتک خوردن و تحقیر شدن بود. بچه ها توی جمع شان راهش نداده بودند و کتک خورده بود.

بغلش کردم و اوضاع در چند ثانیه آرام آرام شد و حتی طهورا سعی کرد با خوشمزگی و زبون بازی اعصاب خرد شده ما را هم آرام کند.

حالا نوبت من بود که بعد از دلداری موضع تربیتی بگیرم و راهکار نشان بدهم.

چون قبلا طهورا خودش دست بزن داشت و مدام تذکر می گرفت که نباید بچه ها رو بزنه.

گفتم اگه کسی تو رو بی دلیل زد, تو هم بزنش.

حالا باید معنی بی دلیل رو توضیح می دادم و این که چقدر بزنه کافیه!

چون خودش میگفت ایندفعه امیرعلی رو با کفش میزنم!

 

پی نوشت:نمی دانم این پنهان کردن و انکار کردن احساسات مربوط به فرهنگ ما می شود یا نه, اما خود من بشدت از این نقطه آسیب خوردم که حس غم, شادی, عصبانیت... را انکار یا پنهان کردم و بعد این حس از جای دیگه ای فوران کرده.

مثل معروف اعصابت از جای دیگه خرده, چرا سر ما خالی می کنی...

لینک مرتبط