سبا پیش دبستانی وابسته به قلم چی میرود, با انواع و اقسام آموزش های عجیب و غریب برای یک بچه پنج ساله.

یکی اش حفظ اشعار حافظ است.

یکبار که سبا آمده بود خانه ما, با طهورا مراسم شعرخوانی راه انداختند.

سبا شعر حافظ را سلیس و واضح دکلمه می کرد و همه به به و احسنت می گفتند.

نوبت طهورا که رسید آهنگ ریتمیک می خواند و کلمات نامفهومی را مسلسل وار در می کرد!

همه میخندیدند.

نوبت سبا شد:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور....غم مخور....

 

به به, باریکلا, ماشاالله, آفرین.....

 

نوبت طهورا شد, شروع کرد به خواندن :

غم مخور (....کمی مکث برای اینکه بقیه شعر یادش بیاید)....(مادربزرگ با سینی چای توی اتاق می آید)....

غم مخور, چایی بخور....

 

پی نوشت:نمیدونم چطور باید بگم محروم کردن یک بچه پنج ساله از بازی و کشف و خلاقیت و بپر بپر ...و نشاندنش پشت میز مدرسه و آموزش های خشک و رسمی کمتر از جنایت نیست