تصمیم داشتم برای سه سالگی طهورا مراسم لااله الاالله گویی بگیرم. اما خدا تصمیم دیگری داشت, تصمیم داشت همه تجربه های مادری ام را فشرده کند و توی مدت یک دوره یکماهه همه شان را مرور کند و امتحان بگیرد.

فکر نمیکردم عمل بابا اینقدر زندگی همه ما(مامان, من و همه بچه هایش) را تحت تاثیر قرار بدهد.

هیچ کس فکر نمیکرد بابایی که از بیمارستان برگشته تا این حد عوض شده باشد.

 هفته هاست بابا, بچه تر از یک نوزاد چند روزه شده و گاهی سه نفره هم توی نگهداری از این نوزاد طاقتمان طاق میشود.

هضم شرایطی که تویش قرار گرفتم, قبول کردنش, کنار آمدن و تطبیق دادن شرایط خودم با این وضعیت راه خیلی سختی بود (و هست), اما توشه این مسیر سخت را هم خدا برایم گذاشته است.

غلو نیست بگویم اگر این وضعیت سه سال پیش اتفاق می افتاد, اولین نفری که در همان روزهای اول می برید و شانه خالی می کرد, من بودم. بعد شاکی می شدم به خدا که این چه بلایی بود سر من آوردی؟ من چه گناهی کردم؟

و بعد هم معلوم نبود چه می کردم و چقدر طول می کشید از غم و افسردگی این روزها خودم را بیرون بکشم.

 اما حالا وضعیت فرق می کرد.

 من صبورتر شده ام, نشیب و فرازهای مادری کمی آدمم کرده است, کمی مزه رشد در رنج و سختی را چشیده ام و کمی از حکمت بودن و شانسی نبودن اتفاقات پیرامونم سر درآورده ام.

 

دخترکم توی این سه سال خوب مرا تربیت کرده است.

تولد سه سالگی ام مبارک!

 

پی نوشت:شرایط جسمی بابا بد نیست, شرایط روحی اش به شدت به هم ریخته و ما هم همچنین.