صبح جمعه ای که آقای پدر شیفت بود سرزده رفتیم خانه مادر(بزرگ). از در که وارد شدم و چشمهای پف کرده مامان را دیدم فهمیدم اتفاقی افتاده، مادر و باجی (=باباحاجی) خودشان را زدند به آن راه و من هم هرچه اصرار کردم یکی می گفت من سرم درد می کند و باجی می گفت مادر سرماخورده.

مانده بودم که برگردیم خانه خودمان و بگذارم مادر گریه کند و سبک شود یا بمانیم و سرشان را به چیز دیگری گرم کنیم. دودل بودم که حضورم معذبشان می کند یانه؟

طهورا هم می رفت جلوی مادر و هی می پرسید: چرا گریه می کنی؟ می خوای بریم روزه؟(روضه). چرا نمی ری صورتت رو بشوری؟ از دست من ناحارتی؟(ناراحتی) باجی دعوات کرده؟ می خوای برات بستنی بخرم؟ چرا غذا نمی پزی بخورم؟ 

مامان هم به بهانه سردرد سرش را می کشید زیر پتو و مثلا می خوابید. چند ساعتی گذشت و آنقدر دخترک به پروپای مادر و باجی پیچید و آن ها هم غمشان را پنهان کردند و برای نوه شان فیلم شادی بازی کردند که غصه خودشان راهم فراموش کردند.

بعدازظهری مادر با طهورا کشتی می گرفت و باجی سربه سرش می گذاشت و دخترک جیغ می کشید و ...  

فکر کنم این اولین بار بود که برای مادرم این قدرمفید بودم.

***

باجی دیگر پیرتر از آنی شده که بتواند با پاهای لنگش با ابهت راه برود، چشمهایش هم آب مروارید دارد و حافظه اش هم طوری شده که راحت فراموش می کند الان به صاحب بقالی چقدر داده و باید او چقدر پس بدهد. بچه هایش هم هرکدام سری برای خودشان هستند و کسی دیگر نیازمادی چندانی به مرد پرصلابت بیست سال پیش ندارد. همه این ها را هم خودش می داند و از این پیری می ترسد.

البته ظاهر قضیه چیز دیگریست. ظاهر قضیه پیرمردی است که به هر بهانه ای برایمان برنج، حبوبات، چای، شیر و نان می آورد و از گرفتن پولش ناراحت می شود. اگر هم ما برایشان چیزی بگیریم چند برابرش را پس میدهد و هر دفعه از ما می پرسد چایی تون تموم نشد؟ برنج هنوزدارین؟ آلوهایی که دفعه قبل آوردم رو هنوز نخوردین؟ نون اضافی رو بزار فریزر بعدا بخورین. (البته من و دخترک که نصف هفته را آنجا هستیم ! بنابراین طبیعی است که این ها ماه ها توی خانه مصرف نمی شود)

دیروز که دخترک بعد از خوردن دومین بستنی در خانه مادر، درخواست یک بستنی دیگر کرد، یک دعوای مفصل کردمش که این دفعه سوم است امروز داری بستنی می خوری و بعد هم به مادر غر زدم که خوردن هر چیزی حدی داره و نباید به این هله هوله ها عادت کنه.

یک هو دخترک پرید بغل باجی و گوشه کتش را گرفت و زد زیر گریه که باجی برام می خره، باجی پول داره، تو پول نداری... طبیعتا باجی طاقت این گریه ها و اشک ها را نداشت و با هم رفتند دوباره بستنی خریدند.

خودم را آماده کرده بودم برای یک سخنرانی غرا برای باجی که این کارتان لوس کردن بچه بود. سه تا بستنی در یک روز خیلی خیلی زیاد است. اشتهای خوردن غذای معمولی را گرفتید. عادت کرده با گریه از شما باج بگیرد...

اما وقتی نگاه خوشحال باجی را دیدم که سرشار از همان ابهت پدرانه بیست سال پیشش بود وقتی برای من بیسکوییت می خرید، وقتی حس کردم باجی از برطرف کردن نیاز نوه اش لذت می برد و برگشته به حس پدرانه قبلی اش، همه حرفهایم را قورت دادم ...

بگذار لوس بشود، بگذار بدغذا بشود، بگذار ... بگذار پیرمرد حس پدری کند.

پی نوشت: این روزها خیلی به روابط لوس کننده باجی و مادر با طهورا حساس نیستم، بیشتر به خاطر این است که می دانم شاید تا چند وقت دیگر این رابطه قطع بشود.