پیش نوشت: همه این کارها توصیه مشاور بود که دوز نه گفتن به بچه را زیاد کنیم تا اینقدر همه چیز را برای خودش نخواهد و سر اسباب بازی ها با بقیه دعوا نکند، گاز نگیرد، مو نکشد، هل ندهد، جیغ بنفش نکشد، گریه نکند و ... آنها که می دانند هم می دانند که این اخلاق عجیب و غریب چقدر من را به مرز جنون رساند و برگرداند.

***

از خانه اسباب بازی که بیرون می آییم به دخترک می گویم چون موی دوستت رو کشیدی تا خونه اصلا بغلت نمی کنم. دخترک اولش اصلا به این تنبیه محل نمی گذارد اما چند قدم که جلوتر می رویم درخواست بغل میکند. من هم محکم نه می گویم و این گونه جنگ ما در وسط خیابان شروع شد.

دخترک اولش با شیرین زبانی ، بعد با نق نق ، گریه و نهایتا جیغ سعی می کرد من را از تصمیمم منصرف کند. من هم توی موضعم باقی ماندم. توی خیابان تابلو شده بودیم، رهگذر ها با تعجب و دلسوزی نگاه می کردند (انگار که من داشتم عصبانیت خودم را سر بچه خالی می کنم و او را کتک زده ام) مغازه دارها از پشت دخل بیرون می آمدند ببینند هیاهو سر چیست؟ بعضی ها هم با شوخی می خواستند جنگ را خاتمه بدهند. بعضی ها هم که خواب ظهرشان آشفته شده بود آمده بودند پشت پنجره. این پروسه حدود نیم ساعت طول کشید اما نتیجه بخش بود.

***

طهورا  با بچه های  فامیل که از شهرستان مهمان مادر(بزرگ) بودند طبق روال دعوایش شده،  چون بازی طبق روال دلخواه او پیش نمی رود یک گاز حسابی از مهسای 8 ساله می گیرد، من قبلا همه اتمام حجت ها را با دخترک کرده بودم و گفته بودم تنبیه گاز گرفتن بیرون رفتن از خانه است. دخترک را بغل می کنم و می رویم بیرون. حین رفتن مادر مهسا را دیدم که یک کشیده محکم توی گوش مهسا می زند که چرا لج طهورا را در می آورد (حق با مهسا بود). می خواستم بروم بگویم که مشکل از مهسا نیست اما آن لحظه باید دخترک خودم را ادب می کردم، روابط فامیلی و تعارفات هم یک پیش فرض خیلی معنادار به این کارهای مادرها می داد. حین رفتن مادر(بزرگ) واسطه می شود که تروخدا بچه رو اذیت نکن! فرصت توضیح ندارم و اعصابم هم خرد شده، آن یکی وسط معرکه دارد توصیه تربیتی می کند و متد خودش را پیشنهاد می کند، به زور لبخند می زنم و دنبال کلمات مودبانه ای هستم که بگویم لطفا دخالت نکنید اما پیدا نمی شود.

بیرون در که میرویم پدر مهسا می آید و خواهش می کند برگردیم، هرچه توضیح می دهم این ماجرا به مهسا ربطی ندارد و من هم هیچ ناراحتی از شما ندارم کافی نیست و انگار ماجرا برای همه حیثیتی شده. همه این درگیری ها را اضافه کنید به جیغ های ممتد و گریه های بلندی که کنار گوشم دائم پخش می شود.

با اعصابی کاملا خرد شده و اقتداری کاملا در هم ریخته مجبور می شوم از تنبیهی که با دخترک توافق کرده بودم کوتاه بیایم و در جمع به عنوان یک مادر خشن و هند جگرخوار از خودم دفاع کنم. دخترک مسرور از به دست آوردن امتیازی که حق او نبود و من دنبال راه حلی برای جلوگیری از این باج گیری های کودکانه.

می شود لطفا در روابط تربیتی مادر و بچه دخالت نکنید؟

پی نوشت: هفته دیگر دفاع می کنم و خلاص!