دوست عزیزی توی گروه اینترنتی باقیمانده از سال های لیسانس لینک یک مطلب در مورد فلسفه علم گذاشته بود و نظر بقیه را جویا شده بود، آخر نامه اش هم از شخص من درخواست کرده بود نظرم را بدهم چون قبل تر ها انگار موضوع مباحثه بین ما دو نفر بوده.

اول ایمیل را که خواندم می خواستم از خواندن بقیه مطلب صرف نظر کنم چون توی ذهنم فلسفه علم جزو هیچ کدام از اولویت های فکری و ...حال حاضرم نبود اما وقتی اسم شخص من آورده شده بود تعجب کردم، درست مثل کلاس درس هایی که معلم اشاره میکند حالا تو بگو و بعد چشم همه دانش آموزهای اطراف زاویه دید معلم گرد می شود و می گویند: خانم، ما؟

مجبور شدم مطلب را با دقت و ریزبینی بخوانم اما هیچ حسی نسبت به مسئله طرح شده نداشتم، نسبت خودم و مسئله "اسلامی کردن علوم تجربی" را درک نمی کردم، درست مثل آدم هایی که از گذشته نه چندان دورشان، دور مانده اند ، به این فکر می کردم که من واقعا قبلا به این مسائل فکر می کردم و درمورد بحث هم می کردم؟؟  وبعد یک حرکت سریع (فست بک وارد) به گذشته و تمام بنیان های فکری و اعتقادی که توی دانشگاه پایه ریزی شد و محکم شد و ...

چرا توی هیچ کدام از آن بحث های داغ دانشجویی حرفی از آینده مادری مان زده نمی شد؟ چرا در کنار حکومت آرمانی اسلامی که درموردش مطالعه می کردیم خانواده آرمانی اسلامی را نمی گفتیم؟ از وظایفمان در مقابل جهان و حکومت و کشور و ... می گفتیم و می شنیدیم اما از وظایفمان در مقابل همسر و فرزند کم می گفتیم؟ چرا موضوعات چالش برانگیز سیاسی به هیجانمان می اورد اما موضوعات چالشی مثل وظایف زن (بخوانید جنس مونث مدرن شده امروز) در مقابل خانواده را سرسری رد می کردیم؟ هیچ استادی نیامد به ما از آینده مادری مان بگوید که ما را در مقابل همه داشته های اعتقادی و معرفتی مان به چالش می کشد.

هیچ کتابی نداشتیم از بحران های مادری برایمان بگوید اما تا دلتان بخواهد از "ایسم" ها و مکتب ها و ... می شنیدیم.

حالا انگار همه آن داشته های قبل را انبار کرده باشم برای روزهای آینده (که مطمئنم حتما به دردم خواهد خورد)  و برای روزهای مادری ام از صفر شروع کرده ام، بدیهی ترین غرایزی که یک زن در نقش مادر می تواند داشته باشد را دارم درک و کشف میکنم. عمیق ترین حکمت های اخلاقی که قبلا به نظرم ساده می آمد مثل صبر را دارم تمرین می کنم و فکر می کنم چقدر راه نرفته جلوی پایم است.

پی نوشت 1: البته همین دوران دانشجویی بسیار بسیار بسیار مفید بود برای من، نه این که منکر مطالعات عمیق بشوم نه! هنوز هویت خودم را مدیون همان مباحثات و مطالعات می دانم.

اما حس می کنم چرا بدیهی ترین و نزدیک ترین مسئله ها را ول کرده بودیم و چسبیده بودیم به اصل های دورتر؟ چرا فکر می کردیم حتی به مسئله زن بودن هم باید با دید صرفا تئوریک نگاه کرد؟