هفته پیش پیامک زد: برای شفای پدرم 70 حمد بخوانید

به سرعت زنگ زدم که بپرسم چی شده، یک هو بغضش ترکید، گفت یک ماهه درگیر سرطان پدرش شده و الان چند روزیه برای عمل پدر با بچه ش از تهران اومده مشهد، برای رسیدگی به امورات بیمارستان دست تنهاست و غم سرطان و درد بیمارستان و رنج هزینه درمان و غصه مادری که هنوز نقاهت عمل قلب باز رو سپری میکنه،  حسابی شکسته اش کرده بود.

بچه اش را این ور و اون ور می گذاشت و دائم درگیر بود، شرایط روحی اش هم کاملا قابل درک بود. کمکی از دستم جز دعا برنمی امد، پیش خودم می گفتم کاش فاصله مان کم بود و می توانستم بچه اش را از آن شرایط دور کنم.

همه دل نگرانی ها یک طرف، دلم نگران بچه اش بود که این قدر فضای ملتهبی دارد، چند ساعت پیش که خبر فوت پدرش را شنیدم باز هم دلم نگران تر شد برای بچه ای که هفته هاست مادرش دیگر مادر قبلی نیست و اوضاع شاید پیچیده تر هم بشود...

(خدا رحتمش کند و به دوستم صبر بدهد)

 

پی نوشت : مدل خیلی کوچکتر این ماجرا توی زندگی روزمره مان اتفاق می افتد، همه ما گاهی عصبانی یا غمگین می شویم و می شود این حالت ها را توی برخورد با بچه ها مدیریت کرد. هر چند بچه ها شامه احساسی تیزی دارند و هر چند صبر ما کم است.

اما توقع مدیریت برخورد با بچه ها تو این طوفان های احساسی واقعا بنظرم نشدنی ست.