من و طهورا مهمان مادرم بودیم

مامان روز پرکاری داشت؛ از آن روزهایی که من هیچ کمکی نمی توانستم بکنم جز این که بچه ام را از توی دست و پای آنها جمع کنم.

روز که به شب رسید؛ مامان افتاد؛ خسته بود؛ کم خوابی شدید داشت؛ پاهایش گز گز می کردند؛ کمرش درد گرفته بود و معده لعنتی هم بنای ناسازگاری داشت، میگرن هم دوباره عود کرده بود.

مامان ناله کنان گوشه اتاق افتاده بود و من سعی می کردم دخترک را زودتر بخوابانم تا حداقل مامان هم بتواند چشمهایش را روی هم بگذارد.

چند ساعتی که گذشت و همه خوابیدند؛ دوباره صدای آهسته ناله مامان را شنیدم؛ چراغ را روشن کردم ؛ مامان توی جایش نشسته بود و پاهایش را می مالید؛ می گفت از شدت پادرد از خواب بیدار شده؛ تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که پماد ضد درد را برایش بیاورم تا موقتا دردش کم شود و کمی خواب به چشم هایش بیاید.

دوست داشتم کاری ازم برمی آمد ؛ می توانستم همه دردهایش را خوب کنم؛ دیدن درد کشیدن مادر و حتی لجبازی اش سر دکتر نرفتن آزارم می داد؛ حتی دعوا هم می کردیم که چرا حواسش به خودش نیست؛ هر چند سبک زندگی مادرم و سبک فرزند پروری اش را قبول نداشتم اما آن لحظه مثل یک نوزاد که به مادرش بشدت احتیاج دارد؛ عاجزانه  دنبال راه حل دردهایش می گشتم.

مامان چراغ ها را خاموش کرد و گفت برو بالا پیش بچه ت،

آمدم توی اتاق خودمان و توی تاریکی یک دل سیر گریه کردم؛ همان حس بچه گی ام را داشتم که وقتی مامان میگرنش عود می کرد داشتم؛ خانه در سکوت و تاریکی مطلق فرو می رفت چون هر محرک نوری و صوتی دردش را بیشتر می کرد.

 آنموقع دیگر برنامه کودک تعطیل می شد؛ غذاها را یواشکی می خوردیم و حتی با هم دعوا نمی کردیم تا مامان زودتر حالش خوب شود؛ همیشه می ترسیدم اگر مامان خوب نشود چه بلایی سرمان می آید؟ چقدر آن موقع ها گریه می کردم از ترس بی مادری...

حالا هم همان بچه کوچکی هستم که از تصور بعدش می ترسم؛ هیچ کاری برای دردهایش نمی توانم بکنم ؛ انگار یک دین بزرگ روی گردنم سنگینی می کند . . .

پی نوشت :  سی سال دیگه آیا برای کمردرد ها و پادرد ها و سردردها و‌معده دردها و  .... کسی هست که غصه بخورد و با من دعوا کند که چرا دکتر نمی روم؟