لحظه های سختی بود؛ وقتی دکتر آمد بالای سرم و گفت باید بریم اتاق زایمان ؛ دیگه داره میاد

هرچقدر تاحالا درد کشیده بودم یک طرف ؛ ترس اینکه دردهای اصلی تازه داره شروع می شه یک طرف

وقتی دکتر می گفت زور بزن، به تمام سلول های بدنم التماس می کردم که نگذارند بلایی سربچه بیاید حتی اگر خودشان آسیب ببینند.

حالا همه آن همه درد و استرس و فشار و اضطراب و آشفتگی و پریشانی زایمان تمام شده؛ یک بچه سالم دارم

***

اما حالا هرازچندگاهی روحم درد زایمان می گیرد؛ با یک رفتار کوچک دخترکم توی موقعیتی قرار می گیرم که انگار خدا آمده بالای سرم و می گوید باید برویم اتاق زایمان؛ روحت دارد زایمان می کند.

درد می کشم ؛ خدا خودم را به خودم نشان می دهد و می گوید باید این باشی؟ این بود قرار ما؟

همه سلول های روحم فریاد می زنند و التماس می کنم که زوتر این شرایط تمام شود اما تا وقتی زایمان تمام نشود و دکتر بچه را بیرون نکشد درد ها هر لحظه وحشتناک تر می شود؛ گاهی وقت ها این زایمان با موفقیت انجام میشود و خدا یک موهبتی می گذارد توی بغلم و من خوشحال از این همه درد و نتیجه اش.

اما گاهی زایمان روحی ام بچه مرده تحویلم می دهد؛ انگار خوب زور نزده باشم یاعرضه بچه نگه داشتن نداشته باشم ...