اذان که شد دیدم دخترک یک لحظه آرام نمی گیرد؛ بی خیال ثواب نماز توی مسجدالنبی شدم و یک گوشه ایستادم تا نماز تمام شود؛

انتهای یکی از صف ها دخترکی همسن طهورا داشت بازی می کرد و مادرش هم نصف حواسش به نمازش بود و نصف دیگرش به دخترش که مدام دور و نزدیک می شد؛ از آنجا که مادرها در کل دنیا زبان مشترکی در مورد بچه هایشان دارند دخترک را بردم کنار مادرش و نشاندم و برای جفتشان خوراکی آوردم تا سرگرم بشوند و حداقل خیال مادر اندونزیایی از بچه اش راحت شود و ثواب نمازش را ببرد،

در عین حال هم نیمه عاقل مغزم داشت حرکات مادر را چک می کرد که دست بسته نماز می خواند؛ آمین میگفت و روی سجاده سجده می کرد و نیمه عاقل هم هی داشت برای خودش کلاس اصول عقاید شیعه را شروع می کرد؛ به آینده طهورا فکر می کردم که این سوال ها دیر یا زود برایش پیش خواهد آمد و اگر مثل من توی خانواده ومحیط تربیتی اش جواب پیدا نکند چی؟ یعنی من عرضه جواب دادن به سوالهای اعتقادی بچه ام را خواهم داشت؟ اصلا اگر نخواهد شیعه باشد چی؟ فرق من مادر شیعه با این مادرسنی چیه؟ هردومون احتمالا بچه هامون رو دوست داریم به مذهب خودمون تربیت کنیم؛ هردومون به بچه هامون قرآن یاد خواهیم داد؛ نماز خواندن و احتمالا من مدح امیرالمومنین علی(ع) را برایش می خوانم و آن مادر اندونزیایی مدح امیرالمومنین ابوبکر را؛ اما تربیت چیزی فراتر از این هاست؛ تربیت کردن مثل همان ماهی دادن و ماهیگیری یاد دادنه؛

باید به بچه ام ماهیگیری یاد بدهم؛ چیزی که خودم  بعد از ورود به دانشگاه و استفاده از آدم های باسواد و باظرفیت دانشگاه یاد گرفتم (البته آن هم دست وپا شکسته)؛ باید دخترم یاد بگیرد درست وغلط را خودش تشخیص بدهد؛ درست و غلطی که اولین نمودش انتخاب روش زندگی خودش است؛ انتخاب دین و بعدتر صدها هزار انتخاب دیگر؛ مثل انتخاب رشته و دانشگاه و همسر و کار و ....

.

.

.

 نماز تمام شد؛ مادر اندونزیایی تنکیو و شکرا گفت و دخترش را بغل کرد و برد ؛ من هنوز داشتم به آینده فکر میکردم ....