شاید نوشتن از جزئیات مادرانه اولین بهانه وبلاگ نویسی باشد اما مطمئنا دلیل ادامه دادنش نیست

رسانه ای کردن ! جزئیات مراحل رشد بچه مثل شیرخوردن و دندان درآوردن و غذاخور شدن و چهاردست و پا رفتن و حرف زدن و راه رفتن و ازشیرگرفتن و ... دم دستی ترین کاری ست که می شود توی وبلاگ انجام داد اما به نظرم بعد از چند مدت که پست می گذرد اگر خوانده شود تازه می فهمیم که همچین شاخ غولی هم شکسته نشده و رکورد جهانی هم جابجا نشده و این مسیری است که میلیارد ها بچه آدم طی کرده اند و فقط برای منی که برای بار اول دارم دارم لمسش می کنم جذاب و پرکشش است وگرنه بعد که می گذرد می شود یک خاطره ساده و تکراری.   

اما کنار همه این لحظات پر کنش و کششی که آدم طی می کند یک مرحله از رشد روحی هم وجود دارد، وقتی تب و اسهال های دندانی بچه ات را طی می کنی و اولین پاشویه های عمرت را برای بچه مریضت می کنی می فهمی که شفا یعنی چه؟ صبر باید ...

وقتی بچه تلو تلو خوران راه می رود و هی تلپ تلپ روی زمین فرش و اسفالت و سنگ و سرامیک زمین می خورد و تو باید در مقابل گریه ها و خراش های دست و پایش صبر کنی ...

وقتی بهانه شیر می گیرد و سینه های متورم هم اذیت می کند می فهمی باید صبر کرد ....

وقتی تنفرت را از دیدن تهوع آورترین چیزها باید برای آموزش دستشویی رفتن به بچه پنهان کنی و به جایش ذوق کنی و دست بزنی و علاوه بر این خشم خودت را از دیدن همان مهوعات روی فرش و وسیله های زندگی ات فروببری و درست رفتار کنی ... می فهمی باید صبر داشت...

راستش اگر بخواهم در این مقطع 3 ساله از عمر مادری ام، مادری را تعریف کنم به نظرم بیشترین نمود مادری صبر است، صبری که باید برایش سال های سال برنامه ریزی کرد، صبری که باید منتظر ثمره دادنش در 20 سال بعد باشی.

وما ادریک ماالصبر؟

پی نوشت: "شمال سیاه" لقبی بود که به مسافرت چندوقت پیشمان دادم، مسافرتی که توی هوای گرم وشرجی، چادر به سر، دائم مشغول جدا کردن دخترک توی دعواهایش با بچه های دیگر بودم و سعی می کردم از جیغ زدن های ممتدش که همه را کلافه کرده بود حواسش را پرت کنم و آنقدر درگیر آرام کردن دخترک بودم که روز آخر یک مسافرت سه روزه در اوج بحران های بچه گانه، آنقدر اعصابم خرد شد که تا مرز جنون فاصله چندانی نداشتم و بعد ناگهان تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و این اولین تجربه عصبی شدن تا مرز تظاهر جسمانی اش بود. تمام خشم فروخورده ام در برخورد با دخترک و آرام کردنش، ناگهان بصورت جسمی فوران کرد و بیشتر از همه خودم بودم که از این وضعیت بهت زده بودم.

خلاصه هر چه بود گذشت ...

وقتی با مرضیه داشتم از این تجربه وحشتناک گله می کردم یک هو گفتم : اما اگر یک بار دیگر عین این اتفاق بیفتد مطمئنم که تا این حد عصبانی نخواهم شد چون حس می کنم ظرفیت صبرم با این اتفاق بیشتر شده.

آره این منم که حالا بسیار صبورتر از قبل شده ام حتی در رابطه ام با خدا.